سفارش تبلیغ
بزرگترین تونل شهری
رد پا . . .

رد پا . . .

   1   2      >

انسان نقطه ای است بین دو بینهایت،


 


 بینهایت لجن و بینهایت فرشته،


 


              بنگر به طرف کدام یک میروی...


نوشته شده در دوشنبه 18/2/91ساعت 11:6 صبح توسط فاطمه نظرات ( ) |

وفاداری؟ خدا بیامرزتش...


صداقت؟ یادش بخیر...


غیرت؟ به احترامش یک دقیقه سکوت..


معرفت؟ یابنده پاداش میگیرد....


واقعا به کجا چنین شتابان؟


نوشته شده در یکشنبه 17/2/91ساعت 5:21 عصر توسط فاطمه نظرات ( ) |


 


وقتی خواستم زندگی کنم راهم را بستند،


وقتی خواستم ستایش کنم گفتند خرافات است،


وقتی خواستم عاشق شوم گفتند دروغ است،


وقتی گریستم گفتند بهانه است،


وقتی خندیدم گفتند دیوانه است،


دنیا را نگه دارید... میخواهم پیاده شوم...


نوشته شده در چهارشنبه 13/2/91ساعت 11:26 صبح توسط فاطمه نظرات ( ) |

لیلی زیر درخت انار نشست...نمایش تصویر در وضیعت عادی


درخت انار عاشق شد،


گل داد، سرخ سرخ...


گلها انار شدند، داغ داغ..


هر اناری هزارتا دانه داشت،


دانه ها عاشق بودند،


دانه ها توی انار جا نمی شدند،


انار کوچک بود، دانه ها ترکیدند،


انار ترک برداشت...


خون انار روی دست لیلی چکید،


لیلی انار ترک خورده را چید،


مجنون به لیلی اش رسید...


خدا گفت راز رسیدن فقط همین بود:


                   کافی بود  انار دلت ترک بخورد...                          




نوشته شده در سه شنبه 5/2/91ساعت 6:36 عصر توسط فاطمه نظرات ( ) |

خداوندا،


           پناهش باش،


                              یارش باش،


           جهان تاریکی محض است،


                                                       "میترسم..."


                                                                        کنارش باش.....


نوشته شده در شنبه 2/2/91ساعت 5:36 عصر توسط فاطمه نظرات ( ) |



نوشته شده در سه شنبه 3/9/88ساعت 5:3 عصر توسط فاطمه نظرات ( ) |

                         

روزی یک مرد ثروتمند، پسر بچه کوچکش را به ده برد تا به او نشان دهد مردمی که در آنجا زندگی می کنند، چقدر فقیر هستند. آن دو یک شبانه روز در خانه محقر یک روستایی مهمان بودند. در راه بازگشت و در پایان سفر، مرد از پسرش پرسید: نظرت در مورد مسافرتمان چه بود؟پسر پاسخ داد: عالی بود پدر! پدر پرسید آیا به زندگی آنها توجه کردی؟پسر پاسخ داد: بله پدر! و پدر پرسید: چه چیزی از این سفر یاد گرفتی؟پسر کمی اندیشید و بعد به آرامی گفت: فهمیدم که ما در خانه یک سگ داریم و آنها چهار تا. ما در حیاطمان یک فواره داریم و آنها رودخانه ای دارند که نهایت ندارد. ما در حیاطمان فانوس های تزیینی داریم و آنها ستارگان را دارند. حیاط ما به دیوارهایش محدود می شود اما باغ آنها بی انتهاست! با شنیدن حرفهای پسر، زبان مرد بند آمده بود. بعد پسر بچه اضافه کرد : متشکرم پدر، تو به من نشان دادی که ما چقدر فقیر هستیم! ...

نوشته شده در سه شنبه 7/7/88ساعت 9:17 صبح توسط فاطمه نظرات ( ) |

در یکی از روستـاهای ایتالیـا، پسر بچه شـروری بود که دیگران را با سخنـان زشتش خیلی ناراحت می کرد.
روزی پدرش جعبه ای پر از میخ به پسر داد و به او گفت: هر بار که کسی را با حرفهایت ناراحت کردی، یکی از این میخها را به دیوار انبار بکوب.
روز اول، پسرک بیست میخ به دیوار کوبید. پدر از او خواست تا سعی کند تعداد دفعاتی که دیگران را می آزارد ، کم کند. پسرک تلاشش را کرد و تعداد میخهای کوبیده شده به دیوار کمتر و کمتر شد.
یک روز پدرش به او پیشنهاد کرد تا هر بار که توانست از کسی بابت حرفهایش معذرت خواهی کند، یکی از میخها را از دیوار بیرون بیاورد.
روزها گذشت تا اینکه یک روز پسرک پیش پدرش آمد و با شادی گفت: بابا، امروز تمام میخها را از دیوار بیرون آوردم!
پدر دست پسرش را گرفت و با هم به انبار رفتند، پدر نگاهی به دیوار انداخت و گفت: آفرین پسرم! کار خوبی انجام دادی. اما به سوراخهای دیوار نگاه کن. دیوار دیگر مثل گذشته صاف و تمیز نیست. وقتی تو عصبانی می شوی و با حرفهایت دیگران را می رنجانی، آن حرفها هم چنین آثاری بر انسانها می گذارند. تو می توانی چاقویی در دل انسانی فرو کنی و آن را بیرون آوری، اما هـزاران بـار عذرخواهـی هم نمی تواند زخم ایجاد شده را خوب کند....

نوشته شده در سه شنبه 7/7/88ساعت 9:15 صبح توسط فاطمه نظرات ( ) |


فاصله دخترک تا پیرمرد یک نفر بود، روی نیمکتی چوبی، روبروی یک آبنمای سنگی.
پیرمرد از دختر پرسید:
- غمگینی؟
- نه.
- مطمئنی؟
- نه.
- چرا گریه می کنی؟
- دوستام منو دوست ندارن.
- چرا؟
- چون قشنگ نیستم
- قبلا اینو به تو گفتن؟
- نه.
- ولی تو قشنگ ترین دختری هستی که من تا حالا دیدم.
- راست می گی؟
- از ته قلبم آره
دخترک بلند شد پیرمرد رو بوسید و به طرف دوستاش دوید، شاد شاد.
چند دقیقه بعد پیرمرد اشک هاشو پاک کرد، کیفش رو باز کرد، عصای سفیدش رو بیرون آورد و رفت...


نوشته شده در سه شنبه 7/7/88ساعت 9:10 صبح توسط فاطمه نظرات ( ) |


موزه لوور یکی از بزرگترین موزه های جهان در انتهای خیابان شانزه لیزه پاریس قراردارد و به مرور زمان از یک کاخ سلطنتی به موزه ملی کشور فرانسه در سال ???? میلادی تبدیل گردید.


این موزه دارای ? طبقه زیرزمینی است که دارای قسمتهای مختلفی از جمله مصر،ایران و اروپاست. در قسمت ورودی این موزه یک هرم شیشه ای قرار دارد که سمبل این موزه بشمار می رود. درقسمت ایران می توان سرستون های تخت جمشید را بصورت کامل و تقریبا بکر و دست نخورده مشاهده کرد.تقریبا مهمترین بخشهای تخت جمشید در این موزه قرار دارد. لوح قانون حمورابی نیز دربخش مجاور قراردارد.این لوح روی تخته سنگ سیاهی با خط میخی حک شده است و براستی وجود بخش تاریخ ایران اعتبار و جلال خاصی به این موزه اعطا کرده که نمونه آن را در کمتر جایی می توان نظاره کرد.


 


نکته جالب این است که این آثار عظیم الجثه چطور تا آنجا رفته اند!


 




















نوشته شده در شنبه 4/7/88ساعت 12:20 عصر توسط فاطمه نظرات ( ) |

   1   2      >

Design By : Pichak